دانش. علم و آگاهی
دانش و آگاهی انسان می تواند در برگیرنده کنجکاوی. علاقه به شناخت دنیا و دیگران علاقه به کسب علم و دانستن و نیز پرورش قدرت قضاوت و قوه ادراک در آدمی باشد.
شجاعت و شهامت
هوش عملی و هوش اجتماعی در زمینه دیدن ادراک می تواند شجاعت را در نزد آدمی تفسیر کند.
عشق و همدلی با انسان ها که خودش هم شامل دو قسمت می شود اول ![]()
خوش رو بودن. دست و دلبازی. جدی گرفتن نیاز دیگران. خدمت به خلق. همدری و سمپاتی نشان دادن برای غریبه ها. خوش نیت بودن خوش مرام بودن. خود را بجای دیگران گذاشتن و البته احساس همدلی با آنها کردن می تواند خلاصه ای از توضیح این حس فطری ارزشمند در نهاد ما باشد.
دوم ![]()
دوست داشتن و اجازه دوست داشته شدن به دیگران دادن و نیز ایجاد رابطه نزدیک با دیگران و ارزش گذاشتن به عمس العمل آنها و احساس محبت به دیگران نشان دادن و جبران محبت و ...![]()
عدالت . کنترل خود و معنوی بودن را در ادامه توضیح خواهم داد.
باید بگویم که روانشناسی خوشبختی با طبقه بندی کردن صفات پسندیده بصورت کلی می خواهد نشان بدهد که این صفات ارزشمند اکثرا" در نهاد ما بصورت فطری قرار داده شده ان و کافی است که ما با خودسازی و تقوی کشو احساسی خود را در طول زندگی مان پر کنیم.![]()
مثلا" انسان غربی ترجیح می دهد عشق به ورزد تا دوست داشته شود در حالیکه در غرب ازدواج سفارشی بهتر از ازدواج رمانتیک جواب می دهد.
می خواهم از خواننده عزیزم بپرسم: با زلزله ای که در چین رخ داده و توفان وحشتناک برمه سابق کشور میانمار. کدامیک از ما غیر از درگیری با زندگی شخصی و گرفتاری های خود از دیدن صحنه های مرگبار در تلویزیون اشک در چشم آورده ایم و برای کمک مالی به آنها قطره ای ناچیز کنار گذاشته ایم.![]()
بدی زندگی در دنیای پست مدرن اینس که دارد ذره ذره حس همدردی انسان ها را نسبت به هم می بلعد. آیا احساس قشنگ عشق بخطر افتاده اس؟
بد نیس در ادامه صحبت مان به تعریف احساس. عشق و در مجموع روانشناسی مثبت گرای خوشبختی بپردازیم. و به این فکر کنیم که واقعا" چقدر با آرزوهای مان فاصله داریم.![]()
دارم تهی می شوم از احساس انگاری
چه کنم
دستم به جایی گره بندی نیست...
زندگی می گذرد هر روز اما
این همه عشق را دلبندی نیست...
بعضی ها می گن خوشبختی احساسی درونی است و حس هر کسی متفاوت از حس دیگر آدم هاس. برخی دیگه ادعا دارن که خوشبختی اکسیری است که گمگشته و شده پشت کوه قاف باید جستجو کرد![]()
روانشناسی خوشبختی می گوید؛ گوهر خوشبختی اصلی از شناسایی شده و شامل پرورش صفات کلی پسندیده و نیر نحوه کاربرد آنها در کار و زندگی و عشق و تعلیم و تربیت انسانی اس و در مجموع پر کردن کشوهای خالی احساسی است در نزد هر انسان که از بدو تولد باید به آن توجه کرد.![]()
خوشبختی یعنی یک احساس مثبت. تقویت صفات پسندیده اخلاقی و کاربرد آنها در رابطه با احساس انسانی است.
صفات پسندیده شامل موارد زیرست.
کسب دانش و علم و آگاهی
شجاعت و شهامت
عشق و همدلی با انسانی دیگر
عدالت جویی
کنترل نفس
معنوی بودن
معانی هریک از این موارد را بعدا توضیح خواهم داد اما بد نیست اشاره ای به رابطه حس خوشبختی و آرزوی انسانی بکنیم. رابطه این موارد با هم مسقیم است. هر انسانی دوست دارد به آرزویش برسد و در نتیجه خوشبختی را کسب کند غافل از اینکه خوشبختی حسی درونی اس که باید بازسازی بشود.
بعبارتی آرزوها در درون ما رشد و نمو می کنند و از قبل موجود هستند. گشودن کلید معما و راه رسیدن به آرزوها هم دست ماست ولی گاهی خودمان هم نمی دانیم.![]()
برای همین است که روانشناسی می گوید تو هر چه بخواهی همان می شوی. پس اگر به آرزویت نرسیدی یعنی نخواستی برسی علت را در خودت جستجو بکن و گردن کسی نیانداز![]()
چرا که مثل این می ماند که ما گاهی بقول شاعر![]()
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم
بد نیس گاهی که ناامید می شوی زندگی نامه چند انسان بزرگ را مطالعه کنی و ببینی نامداری و موفقیت به آنها اهدا نشده و چه مشقاتی برای رسیدن به آرزوهایشان برده ان![]()
الناز حسن زاده فوق لیسانس روانشناسی بالینی
برای دوستانی که اهل مطالعه بیشتر در باب مسایل خانوادگی و روانشناسی ان توصیه می کنم مقالات ترجمه شده از ماهنامه پیرامون به قلم بنده را مطالعه بکنن. ![]()
| جلد سفيدها يا نشر زيرزمينی در ايران | |
| 08/05/2008 |
نشر زيرزمينی پديده ای شناخته شده در جهان است. روزگارانی نه چندان دور، حتا در فرانسه نيز ناشرانی بوده اند که با انتشار آثار تحريمی يا تکفيری نويسندگانی همچون مارکی دوساد، يا گوستاو فلوبر، سود سرشاری نصيبشان می شد؛ گرچه گرفتار داغ و درفش ماموران سانسور نير می شدند.
نشر زيرزمينی دارای دو وجه گوناگون، اما بهم پيوسته است. نخست، مبارزه با سانسور دولتی، و دوم، سود سرشار ناشی از اشتياق خريداران آثار غيرقانونی. چنانچه کتاب مقدس نيز بر تمايل شديد انسانها به چشيدن ميوه ممنوعه مُهر تاييد زده و در اين باره هشدار داده است.
نشر زيرزمينی زير سايه حکومتهايی پديد می آيد که به دلايل ايدئولوژيک يا سياسی، گاه به اتکای قانون، رسالت ارزش گذاری کتاب و تعيين سليقه مردم را در حوزه اختيارات «خيرخواهانه» خود بشمار می آورند تا مانع «بد نوشتن» نويسندگان شوند. نمونه بی بديل آن «ساميزدات» يا پديده نشر زيرزمينی در اتحادشوروی و بلوک شرق پيشين است.
اما نشر زيرزمينی يا «ساميزدات» که در ايران به «جلد سفيد» معروف است، امروزه کسب و کاری پررونق در بازار چاپ و نشر در تهران است. ناشران «جلدسفيد» تهرانی سروکاری با نويسنده يا مولف اثر ندارند. آنان توليدکنندگان کالايی هستند که سودسرشاری نصيبشان می کند. فروشندگان خرده پای «جلدسفيد»ها شايد تنها دست اندرکاران اين حرفه اند که با نام نويسندگان آثار در معرض فروش کمابيش آشنايی دارند.
چرخه توليد به اين شکل است که مسافران خارج کشور که سفارش خريد يک نسخه از کتابهای منتشر شده خارج کشور را از ناشران دارند با آن کتاب را فراهم کرده و در تهران به دست ناشر می سپارند. کتاب در چاپخانه ها در تيراژی گاه تا دهها هزار نسخه به سراسر شهرستانها ارسال می شود.
در حالی که ناشران تهرانی دارای مجوز از پخش کنندگان کتاب گله گزاری می کنند، که حاضر به توزيع حتا صد نسخه از کتابهايشان در شهرستانها نمی شوند، اين موضوع را مورد تاييد قرار می دهند که کتابهای «جلد سفيد» در رقمهای سرسام آور صد و هفتاد هزار نسخه ای در شهرستانها توزيع می شوند. بنا به يک ارزيابی تخمينی و روايت چندين توزيع کننده آثار «جلد سفيد» به شهرستانها، کتاب «کهن ديارا» خاطرات فرح پهلوی توانسته بود به اين رقم دست يابد.
همچنين گفته می شود نسخه بدون سانسور بوف کور اثر صادق هدايت تا يک صدوپنجاه هزار نسخه بصورت غيرقانونی فروش رفته است، اما چاپ کتاب تنها محدود به اين آثار نيست. مقالات يا پژوهش های سياسی و اجتماعی، بويژه کتابهای شجاع الدين شفا محبوب عامه مردم ناخشنود از حاکمانی ست که به نام اسلام و حکومت اسلامی تسمه بر گرده ملت کشيده اند. چنين پيداست که مردم با خواندن اين آثار در پی ناديده گرفتن قرائت دولتی از اسلام و مقابله با تلقينات ايدئولوژيک رسمی حکومتی هستند، همانطور که ساميزدات در شوروی پيشين چاپ کتابهای محبوب و عامه پسندانه برای مردمی بود که از تبليغات رسمی وايدئولوژيکی حکومت خسته شده بودند.
به هنگام روی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد، مرکز پژوهش مجلس شورای اسلامی اعلام داشت ۸۶ درصد کتابهای دارای مجوز وزرات ارشاد اسلامی که در زمان خاتمی منتشر شده اند، ضاله و غيرقابل انتشار بوده اند. صفارهرندی، وزير ارشاد، نيز قول داد با ولنگاری فرهنگی مقابله کند. و اين خود، به رونق کسب و کار انتشارات غيرقانونی افزود.
در چنين هنگامه ای، نشر کتاب در شرايطی نابسامان بسر می برد. کسب و کاری رو به اضمحلال و سردرگم که چندان آينده ای برای آن پيش بينی نمی شود. تلاشهای ناشران قانونی نيز برای قانونمند کردن ضوابط چاپ و نشر فرای اين يا آن دولت وقت، تاکنون بجايی نرسيده و هر وزير تازه برآمده ای از ترس طلبه ای در قم يا تهديد بازجويی سلطه يافته بر روزنامه ای، حکم به سخت کردن شرايط نشر می دهند. چنانچه نامه اتحاديه ناشران و کتابفروشان تهران به وزير ارشاد اسلامی برای چاره جويی وضعيت نشر نيز بجايی نرسيد. حسن کياييان، رئيس اتحاديه و مدير نشر چشمه، و جلال فهيم هاشمی، عضو هيئت مديره اتحاديه و مدير نشر روزبهان، بی اثر بودن نامه به وزير را تاييد کردند. اگر شرايط بازگشت سرمايه برای ناشران قانونی خطرپذير می شود، اما اين امر رونق بيشتر نشر زيرزمينی را در پی داشته است. ناشران زيرزمينی، برای تضمين کسب و کار خود، نيازی به نامه نگاری و خواهش و تمنا از مقامات عاليه نظام ندارند. سختگيری بيشتر، درآمد بيشتر.
بنا به گزارش يک پژوهش که در آستانه برگزاری نمايشگاه کتاب تهران از سوی دانشجويان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران صورت گرفته، اگر کتابهای دينی، آموزش کنکور، ادبيات حوزه هنرهای اسلامی و دستگاههای وابسته به دولت را ناديده بگيريم، تعداد عناوين کتابهای منتشر شده از سوی ناشران زيرزمينی در زمينه ادبيات، هنر و علوم اجتماعی بيش از تعداد عناوين کتابهای قانونی منتشر شده در ايران بوده است.
رواج کتابهای غيرقانونی همراه با تکثير فيلمها و موسيقی غير رسمی و رواج تازه ترين نسخه فيلمها و موسيقی های جهان در ايران، نمادی از دوگانگی متضاد ميان فرهنگ دولتيان با فرهنگ مردمی ست که خسته از قرائتهای دولتی و رسمی حکومتيان هستند.
|
این روزها چند داستان کوتاه خوانده ایم ؟می توان تعداد انگشت شماری را که از موانع پیچ در پیچ صدور مجوز تا مراحل چاپ و آماده سازی گذشته اند وبه بازار رسیده اند نام برد .درست است که تعداد داستان هایی که با چاپ کاغذی منتشر شده اند کم است اما در عوض داستان های منتشر شده در وب کم نیستند .این گونه داستان ها ویژگی های خاص خود را دارند ونباید با داستان های چاپ شده مقایسه شوند ـ ویژگی هایی چون: کوتاه تر از حد معمول بودن که صفحه وحوصله ی خواننده ی وب ایجاب می کند ، شتاب طرح داستانی ، ویژگی های نگارشی ورسم الخطی خاص وب و...ـ اما با این وجود در دایره ی بحث ما جای می گیرند چون موضوع این بحث تفاوت های فرمی نیست بلکه صحبت بر سر نوع نگاه نوع نگاه به جهان است ،صحبت بر سر چیزی ست که ذهنیت نویسنده را شکل می دهد . چند کتاب شعر خوانده ایم یا چند شعر؟تفاوتی ندارد که در اینترنت خوانده باشیم یا کتابی را ورق زده باشیم ،مهم این ست که آن چه خوانده ایم از شاعران نسل جدید باشد .نسل جدید شاعران ونویسندگانی که دارند آرام آرام پا می گیرند وقصد دارند جاپای خود را در این عصر پرشتاب وچند صدا و فراموش کار پررنگ تر نمایند تا اثری بیافرینند ماندگار ـحداقل برای نسل خود ـ ونامی باشند در هزار توهای ذهن که به سادگی از خاطره ها نروند . گمان می کنم این مقدمه کافی بود تا فرصتی باشد که به مرور داستان ها وشعرهای خوانده شده در ذهن خود بپردازیم .ویژگی کلی بیشتر این آثار ـ ونه همه ی آن ها ـ در یک چیز خلاصه می شود ،در یک ویژگی مشترک : معضلی به نام بی رمقی . داستان ها وشعرهای این چند دهه جان ندارند .مگر چه بلایی برسرنویسندگان وشاعران آمده است ؟ وقتی مطالعه ی داستانی تمام می شود ، انگار که سالادی بی نمک وچاشنی را به زور خورده باشیم دنبال ته مزه ای از آن در جایی از ذهنمان می گردیم که محل ثبت مزه ها ست اما دریغ از خاطره ای باقی مانده از داستان که اگر هم خاطره ای مانده باشد بیشتر به این دلیل است که داستان یا شعرفلان دوست یا بهمان آشناست که خودمان به زور در ذهنمان نگه داشته ایم درست مثل دانش آموزی که شب امتحان محفوظاتی را برای فردایش به خاطر می سپارد ! ...واما پدیده ای به نام خود سانسوری : نسل جدید نویسندگان و شاعران حداکثر چند سال سن می توانند داشته باشند ؟ چهل سال؟چهل وپنج ؟کمتر یا بیشتر ؟ یا چیزی در همین حدود وحداقلش هم می تواند هر سنی باشد .میانگین بین بیست وسه چهار تا چهل ویکی ودو را در نظر می گیریم .این نسل سنین ابتدا وحتا انتهای جوانی اش را چگونه گذرانده ؟آیا چیزی به نام تجربه ی زیست کامل برای او مهیا بوده است ؟ شاید زیست کامل واژه ی خوبی نباشد پس یک مثال می زنم .نویسندگان کلاسیک برای این که تجربه ی زندگی به دست آورند تا بتوانند جهان پیرامون خود را درست وکامل بشناسند به سفر می پرداختند ،سفر وکارهایی که با سفر توام بود مثل ملوانی و...تجربه های آن ها از انواع انسان ها وزندگی در آثارشان مشهود بود. نویسندگان بعد از آن ها -نسل مدرنیست ها ـ به جریان ذهن روی آوردند ودر کنج خانه ها ،خیال را چنان ورز دادند که بزرگترین شاهکارهای جهان با جریان سیال ذهن شکل گرفت .اما برای اثری با جریان سیال ذهن هم ذهن باید پویا باشد و دریچه های ممنوعه ای به روی ذهن بسته نباشد که خیال را جرات گام گذاشتن در آن نیست .وتابوها ،تابوهای ذهنی که ذره ذره شکل می گیرند که درهایش اگر به روی نویسنده بسته باشد دیگر چه می ماند برای تجربه کردن در ذهن؟واما نویسنده ی وطنی که از همان کودکی با بایدها ونباید های عجیب و غریبی مواجه بوده ،بدون این که خود بخواهد ویا حتا از آن آگاه باشد دریچه های بسته ی فراوانی را در گوشه وکنار ذهن خود از یاد برده است .او نه تنها در زندگی عادی تجربه ی زیستن کامل را ندارد بلکه در فضای ذهنی اش هم خیلی چیزها پیش نمی آید ، بسیار موقعیت ها ست که در ذهن من نویسنده اصلن نمی گذرد تا وقتی که داستان یا فیلمی غیر وطنی را می بینم با شخصیت های پیچیده ی ساده اش که متوجه می شوم در همین اطراف ما هم از آن ها بوده اما در این جا چنین چیزی با آن کیفیت به نگاه درنمی آید،همه وهمه حکایت از یک چیز دارد ،"خودسانسوری نا خودآگاه " .شاید برای همین است که وقتی نویسنده می خواهد از مرز سانسور بگذرد (چون او بیشتر از هر خواننده ای سانسور را با جان ودل حس می کند واز آن رنج می کشد )ودریچه های بسته ای را می بیند که وضوحشان چنان بارز است که در نگاه اول به چشم می آیند ، وبعد که به قصد شکستن این مرزهای خود یا اجتماع خواسته برمی خیزد نتیجه ای که عایدش می شود حاصلی نگران کننده به بار می آورد ،حاصلی مثل شکل گیری ادبیات بی معنا ومفهوم به خاطر واردکردن موضوعی پیش تر تابو شده وحالا شکسته شده ـ یک مثال دم دست برای چنین موردی،تاثیر پذیری ادبیات از سریال های آبکی ومبتذل تلویزیونی ست که به هزار زبان در لفافه از عشق های آبکی حرف میزنند . هرچند حذف عشق ونبود آزادی های طبیعی لطمه ای جدی به ادبیات وارد آورده است .ما دریچه هایی را به روی خود بسته ایم که از کودکی آموزش دیده ایم که خود به خود بسته بماند وتابوهای ذهنی مان را نمی شناسیم وبنابراین سرنوشت داستان ها وشعرهایمان همین می شود که می بینیم ،چیزی ناقص الخلقه با حلقه های مفقوده ی فراوان . بیایید در این پست ـ چنانچه فرصتی دارید ـ از تابوهای ذهنی مان حرف بزنیم .شایدبه کمک هم بتوانیم قسمتی از آن ها را از اعماق ذهن بیرون بکشیم ،جاهایی که مارا قدرت گام گذاشتن در آن نیست .شاید نظرشما برعکس باشد وما دچارتابوی ذهنی نباشیم یا اصلن موضوع این نباشد بلکه دریچه ی دیگری را به روی نگاه بگشایید ،تا نظرتان چه باشد . |
دوستی می گفت آروزیش این بوده که دو پسرش به همه خواسته های خودشان برسند و حالا که آنها احساس خوشبختی می کنند او حس نمی کند که به آرزويش رسیده. علتش هم اینست که هر دو با دو دختر دانمارکی که او خوشش نمی آيد ازدواج کرده ان.
می گم کإش برا خودش آرزویی کرده بود.
نویسنده ای می گوید باید زندگی را زندگی بکنیم و در باره اش فکر نکنیم.
من می گویم در باره زندگی فکر کردن مثل عبادت کردن واجب است. اگر می خواهیم خودمون را بشناسیم باید در باره اش فکر کنیم آن هم به تنهایی. چرا ما از تنهایی خوشمون نمی آد چون از مطرح کردن سوال جدی آقرینش هراس داریم. چرا به دنیا آمدیم و خدا از ما چی می خواهد و هدف ما چیست و ما از زندگی چه می خواهیم و ... ![]()
![]()
بنظر می آيد که این دوست برای خودش آرزویی نکرده. آرزوی خوشبختی برای پسرهایش کرده و حالا نمی تواند حس خوشبختی آنها را درک بکند.
دوست عزیز آرزوی ما آرزوی ماست نه آرزوی همسر فرزند خانواده دوست یا دشمن ما.
ما مسول رسیدن به آرزوی خودمان هستیم. وقتی می بینی که آرزوی دوستت فرزندت برآورده شده خوشحال می شوی ولی نه به اندازه ای که خودت بتوانی به آرزویت برسی.
عمر در گذرست. نباشد روزی که از کنار زندگی بگذری و وقتی به عقب برگشتی غصه بخوری که چرا به آرزوهای هرچند ساده و صادقانه ات نرسیدی و در عوض به خانواده و این و آن کمک کردی.
نوعدوستی حس تحسین برانگیزی است اما ربطی به آرزوهای تو ندارد. ![]()
چگونه آرزوی خود را بشناسیم.
- صدای درون خود را بشنویم
- هدف مند باشیم.
- با خودمون صادق و رواست باشیم.
- آرزوی دراز مدت و کوتاه مدت خودمان را بشناسم.
- برای رسیدن به آنها قدمی برداریم. اگر اراده کنیم می توانیم استعداد ذاتی خدادادی مان را بکار بگیریم. کافیست که بخواهیم.
- زندگی مثل خوشه ای انگور می ماند. بعضی شان رسیده می شوند و بعضی کال و سبز می مانند و چند تایی هم چروک می شوند و می ریزنند. ما آفتاب. باران و چتری روی تاک آرزوها هستیم. باید بفهمیم که کی به آن گرما بدهیم و چه زمانی باران باشیم و بباریم و چه موقعی چتر سایبانش بشویم. لاک پشت سر از لاکش در نیاورد اتفاقی نمی افتد. تا عاشق نشویم؛ معشوق را نمی شناسیم. خودمان را دوست داشته باشیم و اگر لازم شد برای رسیدن به آرزوی خود شمعی روشن کنیم. 
گاهی وقت ها زندگی آدم يه جوری بالا و پايين می شه که ديگه هيچ چيز سر جاش نيس. حس می کنی تو حال تو خودت نيسی و بيخودی دور خودت می چرخی؟ چيزی در حد افسرده شدن. تا بخودت بيايی تور نازکی دورت تنيده ای که فقط خودت می بينيش. دست و پات بسته اس و رفته ای تو لاک خودت. صداها را می شنوی و صورتک ها را می بينی. دنیای دورو برت دارن نامریی می شن. حتا فرياد بی صدايی هم می زنی که بابا من اينجام. اما کسی نمی بينتت. يعنی تو اينطوری فکر می کنی![]()
اسم اين حالتو می گن افسردگی. از خودت دور شدن. در خودت گم شدن و بی حوصلگی مزمن بی دليل. تشویش هم که روش بياد. حس ات تبديل می شود به اضطراب و استرس. البته هزارتا عوارض هم روش می آد. تپش قلب می گیری. گریه ات می آد. نمی خوای بری بیرون. نمی خوای کسی بیاد پيشت. خلاصه می شی یه آدمک که در کنار خودت شکلک زندگی رو در میاره!![]()
روانشناسان توصيه می کنيم برای در آمدن از این وضعيت تکليف خودمون را با خودمون روشن کنیم.
۱ تحصيلات. وضعيت و شرایط اجتماعی خود را مشخص کنیم.
۲. مولد باشیم. شغلی کاری درآمدی برای خود ايجاد کنیم.
۳. به فکر شادی و تفریح کردن باشیم.
۴ به روح خود برسیم همانطور که به جسم می رسیم.
۵. با آرزوهامون رابطه برقرار کنیم.
نگو اوه من همه را امتحان کرده ام و اصلا خوب نشدم و خوب هم نمی شم. اينطوری ها هم نیس. در تمام این مدت باید عاقل باشیم. هدف کوتاه مدت برای خود در نظر بگیرم. از دو روزه تا دو ماهه. هدف بلند مدت ما نباید از هفت سال به بالا باشه. وگرنه می شیم یه آدم آرزوپر و رویایی که فقط اون بالاها پر می زنه و زمینی نیس. نمی گم با شرایط بسازیم اما باید بدونیم چه می تونیم برای تغییر شرایط انجام بدیم. به امکانات فکر کنیم. به داشته هامون فکر کنیم و از آنها استفاده کنیم و نه به نداشته هامون.
خواه ناخواه اگر خود را با یکی بالاتر از خود مقایسه کنیم افسرده هم می شیم. برای رسیدن به آرزوها قدم های کوچک برداریم تا نیافتیم. ناامید نشیم و سقوط نکنیم. راه کج نریم. مجبور نشیم به مواد شادی زای کاذب پناه ببریم. قناعت بزرگترین ثروت است و باعث می شه که قدر داشته را بدونیم و نذاریم چیز از ما هدر بره. 
برای رسیدن به آرزوهامون لازم نیس لشکری پشت سرمون بایسته. کافیه که خودمون باشیم. خود را قبول داشته باشیم. گاهی دسته گلی برای خودمون بگیریم. تو آینه نگاه کنیم. به شانه خود بزنیم و بگیم دست مریزاد عزیزم. واقعا" گل کاشتی! دوستت دارم!
به قلم الناز حسن زاده از نشر البرز
داستان آرزوهای تلخ و شیرين. آرزوهای شکسته و خرد شده. رمانی خواندنی و فراموش نشدنی... مهيج و خواندنی. کافيست که يکبار آن را دست تان بگيريد. وگرنه نمی توانيد تصويری در باره خوشه های آرزو در ذهن تان مجسم بکنيد.
در ضمن ده درصد عايدات فروش به حساب پرورشگاه خصوصی صبا واريز خواهد شد.