تبليغاتX
رمان ستاره بخت از نشر البرز - بعضی از دختر و پسرهای امروزی از 14 تا 28 سالگی اینجورین!
ما محکوم هستیم که ستاره بخت زندگی مان را بیابیم.
 
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!


سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)


سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!


سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)


سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!


سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!


سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!


سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!


سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)


سن ۲۳ سالگی: همه ی خواستگارا رو رد می کنن!


سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!


سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!


سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!


سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!


سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!

                                            باتشکراز:آرمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:2  توسط علم ناز حسن زاده  |